شعر درباره زمستان
در این مطلب از سایت رز سرخ برای شما عزیزان گلچینی از بهترین های شعر درباره زمستان را فراهم کرده ایم.
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یکلا قبایان را
ره ماتمسرای ما ندانم از که میپرسد
زمستانی که نشناسد در دولتسرایان را
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب میآید
که لرزاند تن عریان بیبرگ و نوایان را
به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را...
[dropcap][/dropcap]
درونه گشت چنار و زریر شد شنگرف
از ابر من به چه معنی همی بر آید برف؟
که این برف پریشان سیر بر هر بام می بارد
و تو چشم انتظار لحظه زیبای دیداری
کز کدامین لحظه شب کرده بود این باد برف آغاز...
از عجبهای حق ای حبر نکو
کوههای برف پر کردست شاه
میرسد در هر زمان برفش مدد
میرساند برف سردی تا ثری
دم به دم ز انبار بیحد و شگرف
تف دوزخ محو کردی مر مرا
تا نسوزد پردههای عاقلان
سوختی از نار شوق آن کوه قاف
همچو آتش برف میخورد از دو دست
چیزی الحق چرب و شیرین میخوری
گفت از برف آن نگردد هیچ کم
تا شود گرسنگیت آهسته تر
میخورم نه سر پدید این را نه بن
کرد سیرم راست گفت اما ز برف
پشت شیشه برف میبارد
دانه اندوه میکارد
تا سرانجامم چنین دیدی
بر سر گورم نباریدی
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را
ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد
زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید
که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را
به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را
طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید
که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را
به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را
به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود
کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را
نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را
به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را
به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم
که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را
به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را